
دیشب داشتم پیاز خورد میکردم ،اینقدر پیازش تند بود که حسابی اشکم در اومده بود.آراد که داشت بازی میکرد یه هو اومد کنارم و خیلی متفکرانه پرسید، مامان چشمات سوخت نه؟؟؟!!!!خندیدم و گفتم و آره پسرم.بعد یه فکری کرد و با متانت گفت: خوب دایسر دایسر بخر. همه ی وسایل خورد کردن رو بزار کنار،چاقو رو بزار کنار و دایسر دایسر بخر...........
ادامه مطلب