گفت:چیزی نیست مامان اینجای دندونم تیز شده.فکر کنم شکسته
با تعجب کنارش رفتم و گفتم بزار نیگاش کنم که مث همیشه با امتناع و سرپیچی آراد مواجه شدم که گفت:چیزی نیست مامان ولم کن ( حالا نه با این حالت عادی که الان دارید میخونید،با دعوا و دستور اینارو بهم گفت)
منم که از اون بدترم با سماجت گفتم بزار ببینم چی شده و موفق شدم که اجازه ی بازرسی دهانش رو بگیرم.
یه کوچولو که دقت کردم و به دندونش دست زدم متوجه شدم دندون پایینی وجلویی فکش داره لق لق میزنه.
یه لحظه به خودم اومدم،وای خدای من واقعا داره بزرگ میشه.یه حس خوشحالی ناراحت کننده ای بهم دست.خوشحال از اینکه پسرم داره بزرگ میشه و باز ناراحت از این بزرگ شدن......
شاید خیلیها متوجه این حرف من نشن و به نظرشون خنده دار بیاد ولی حتما یه مادر درک میکنه چی میگم.
با اشتیاق و مهربونی بغلش کردم و بوسیدمش بعد گفتم پسرم دندونت لق شده و کم کم میوفته.این یعنی اینکه داری بزرگ میشی،داری مرد میشی.
و هی قربون صدقه ش رفتم.
یهو با ناراحتی گفت:اه مامان اینقدر نگو بزرگ میشی بزرگ میشی،من دلم میگیره.دوست ندارم بزرگ بشم.
با اینکه درک میکردم حرفشو ولی باز با مهربونی گفتم:چرا پسرم؟خیلی خوبه که بزرگ میشی.
با همون حاضرجوابی همیشگی گفت:اصلا هم خوب نیست.بزرگ بشم باید برم سربازی و کار کنم.من دوست ندارم برم سربازی،(تازه عقده هاش انگار باز شده باشه شروع کرد به سخنوری و فلسفه بافی و سوزوندن دل من بینوا)
اصلا مامان چرا باید برم سربازی؟
گفتم پسرم تو همه ی دنیا پسرا میرن سربازی.تازه بعضی جاها خانوماهم میرن.واین برای اینه که اگه یه زمانی دشمنی به کشورشون حمله کرد بتونن از کشورشون حفاظت کنن.
سریع جواب داد:خوب الان که دیگه دشمنی وجود نداره،تازه من خودم بلدم چه جوری تیراندازی کنم و سریع پرید پشت مبل و ژست اسلحه گرفتن رو گرفت و شروع کرد به حمله کردن به دشمن فرضی .بعد با پیروزی و شادی گفت:ببین چه خوب بلدم.پس نیازی به سربازی رفتن ندارم.
حالا من مونده بودم چی بگم که از این نگرانی خارج شه.
یه کم فکر کردم و گفتم :اصلا نگران نباش،اگه درس بخونی و بری دانشگاه من سربازی تو میخرم و نمیزارم بری،چطوره به نظرت؟؟؟؟؟؟؟؟
(انگار که همین فردا قرار بوده بره پادگان و الان معاف شده )با خوشحالی گفت:معلومه که درس میخونم.چرا نخونم و خیالش راحت شد پسرکم.
با خودم میگم این بچه ها چقدر آینده نگر شدن و از الان به چند سال دیگه فکر میکنن اونوقت زمان ما اصلا از این خبرا نبودکه...................
برچسب:
نویسنده: روژان ابراهیمی