راستش اینقدر درگیر کار بیرون و خونه شدم که کلا یادم رفته بود همچین دفتری برای ثبت وقایع ایجاد کردم.
قاعدتا باید از آراد بگم و شیطنت و شیرینکاری و خرابکاری و غیره وذلک.چیزی که تقریبا توی اکثر مطالب پیشین بهش پرداختم.
از ماجرای دندون درد و یک هفته مصیبتی که کشیدم تا بالاخره موفق شدم اراد خان جان رو راضی کنم تا بیاد دندونپزشکی تا ول کردن دست من و بابایی جلوی شرکت بابا و دودیدن توی خیابون و ناپدید شدن برای چند دقیقه ی طولانی و حال خراب من وبابایی تا پیدا شدن حضرت آقا.
از علاقه ی شدیدش به ساخت سازه های لگویی وثبت نام توی موسسه لگو تا جون کندن هر چهارشمبه ی من برای راضی کردن آقا به رفتن سرکلاس.
از رفتنش به پیش دبستانی و شروع آهنگ سر باز زدن از رفتن به مدرسه برای سال آینده و خلاصه هزار و یک ماجرا و قصه که اگه بخوام به همه شون بپردازم باید کلا دست از همه چی بکشم و مدام بنویسم این نوشتنیهای خاطره انگیز رو....
خلاصه اینکه اخیرا فرای از سروکله زدن با اراد و نگرانیهای ادامه دار مادرانه برای آینده ی شاهزاده کوچولو ،موضوع دیگه ای اخیرا خیلی ذهنم رو به خودش درگیر کرده.
آراد داره روز به روز بزرگ تر میشه.....
بله دقیقا همین موضوع.
شاید به ظاهر جمله ی ساده ای باشه و کلا بدیهی به نظر بیاد ولی من از یه دید دیگه بهش نگاه میکنم.
از این زاویه که چقدر داره روزای فقط با آراد بودن زود میگذره،چقدر داره روزای چسبیدنش به دست و پام و راه افتادنش دمبال سرم کمتر میشه.با خودم فکر میکنم چقدر دیگه فرصت دارم تا دستای کوچولوشو تو دستام بگیرم و ببوسم.؟؟؟/
چقدر دیگه مونده تا بغلش کنم و وباهاش کشتی بگیرم؟
چقدر دیگه مونده تا دندونای کوچولو و موشی شو با دعوا و مرافع مسواک بزنم یا ببرمش توی حموم و بزارم تا ساعتها توی وان آب بازی کنه و من به کارام برسم؟
اصلا چقدر دیگه میتونه بعضی شبا بیاد به قول خودش روی تخت بزرگه و با ما بخوابه؟///
هی که به اینا فکر میکنم دلم بیشتر و بیشتر میگیره،از اینکه فرصتهای مادر و کودکی کم کم تبدیل میشه به مادر و پسری و مادر و نوجوانی پسر،مادر و جوانی پسر وانشااله تا.......مادر ومادر شوهری .................(اینجاش خیلی باحاله.خخخخخ)
احساس میکنم باید این فرصتها رو غنیمت بشمرم تا میتونم از کودکی کودکم لذت ببرم .تا میتونم اونو محکم به خودم بچسبونم و هی بغلش کنم و شبا براش قصه بگم.
قصه ی زندگی ما ادما همینه دیگه.یه موجود رو به وجود میاری که میشه ی همه ی زندگیت.تر وخشکش میکنی،بزرگش میکنی و بهش خو میگیری کم کم اونم بزرگ میشه و این بزرگ شدن ناخودآگاه فاصله به وجود میاره .فاصله ای که لازمه زندگی و بزرگ شدنه. و تو کم کم ازش دور میشی...
منظورم از دورشدن فاصله ی فیزیکی نیست بلکه فاصله ی فکری و فاصله ی رفتاری هستش.خطوط قرمزی که کم کم بوجود میاد و گریز ناپذیره و باید رعایت بشن.
خلاصه اینکه از همین الان دلم برای این روزای آراد تنگ شده و امیدوارم بتونم از باقیمونده ی کودکیش لذت ببرم.
گرچه هر دوره ای از زندگی آدما جذابیت و لذت خاص خودش رو داره ولی دوران کودکی به عقیده ی من خاص و تکرار نشدنیه.
امیدوارم آراد قشنگم روز به روز بزرگتر و بالنده تر بشه و من بتونم توی دوران نوجوانی و جوانی هم براش یه دوست خوب باشم و لذتهای اون دوران مادر و پسری رو حسابی تجربه کنم.
به امید روزای قشنگ تر وزیباتر با آراد قشنگم
برچسب:
نویسنده: روژان ابراهیمی